دلم گرفته....![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/28ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط ریحانه
|

آیینه ام بخار گرفته بود ...گویی،
پر از بغض و گریه بود از گریه های این خسته مغرور !
فریاد می زد اما مثل زمزمه بود فریادش
بی صدا گفت ... تویی که لبخند می زنی در نگاه مبهوت دیگران ،
غم زده می رسی ز راه ، پشت آجرهای تکبر این اتاق...،
شب را با گلایه سحر می کنی ، چرا ...؟!
ریحان
+
نوشته شده در سه شنبه 1385/10/19ساعت 4:23 قبل از ظهر توسط ریحانه
|

قلبم را به دست آیینه ای می سپارم هر شب،
تا پاک بسراید از هر آنچه در دود و دم تباهی پنهان است ..
یارییم کنید ، خسته ام !
دل ، شکسته از اینهمه ویرانی..
ریحان
+
نوشته شده در سه شنبه 1385/10/19ساعت 4:14 قبل از ظهر توسط ریحانه
|

امشب تیرگی در سکوت دلم غوغا می کند .
و سوالی عجیب تن خسته ام می کوبد آرام
پچ پچ کنان می پرسم از تنهایی احساس ، که چرا کنج اتاق مهربانی می پوسد !؟
من همه مبهوت بیگانگی ام با خویش..
آری غریبه ام با دیوار ، غریبه با آیینه های خاک گرفته و سرد
و با آن چهره که تصویرش شکست و خرده هایش جا ماند زیر قاب آیینه اتاق..
چه خوب ، همه چیز بوی خاطره می دهد ..
بوی کهنگی عشق..
بوی شور روزهای رفته..بوی لحظه های خوب مرده
کاش هنوز لحظه ، لحظه های گذشته بود..
کاش می خندیدم و آنقدر غرق بودم از قهقهه.
که از یاد می بردم آن آسمان پشت پنجره را ..
کاش لحظه ، لحظه های گذشته بود ..
و من باز ، همان شعر تازه مرده بودم که می گفت .
برای یک مرده کافیست
چه خوب ! همه چیز بوی خاطره می دهد .
ریحان
+
نوشته شده در سه شنبه 1385/10/19ساعت 4:13 قبل از ظهر توسط ریحانه
|

گویی که باز همه ترکم گفته اند ..
و صدایی خواهد گفت که هنوز ، فرصت برای رها شدن باقیست .
و من دوباره شعر خواهم شد . دوباره گرم خواهم شد.
امشب پشت اتاقی که خود ساخته ام از تنهاییم ، می شنوم ابرکی زار می زند ،زار می زند
ولی مهتاب پشت پرده های خاکستری ابر ، زمزمه می کند
یاد من هنوز زنده است ..
هر چند دورم از آنان که تنها گکان می کنند ، زنده اند !
ای کاش فراموش کرده بودم آن قناری دلخسته را که ترد شده از دوست
داشت لحظه ای آرام.
امشب ، در آنجا که پشت شیشه ها ، مهتاب سایه می سازد از نگاه من ،
آواز سر می دهم که تنها می توان بود...
تنها می توان ماند.. هر چند دورم از آنان که تنها گمان می کنند ، زنده اند ...
ریحان
+
نوشته شده در سه شنبه 1385/10/19ساعت 4:3 قبل از ظهر توسط ریحانه
|

بشناس و بخاطر بسپار ، او را که حماقت شرط نخست حیاتش بود.
او را که دقدقه اش ، ذهن آرام یک چشمه بود و اگر نبود،
هر روز به یاد مرگ یک قناری بود!
ببین تو ببین مرا ، که روز به روز خسته تر از سالهای گذشته ام ...
دگر به شرم چشم کدامین یار دل خوش کنم ...؟
توبگو!
ریحان
+
نوشته شده در سه شنبه 1385/10/19ساعت 4:2 قبل از ظهر توسط ریحانه
|

افسوس آرزوهامان یکی نیستند !
و یک روز حیف خواهند شد این خاطرات ،
که در دلهای سردمان به دور از یاد یادگاری خواهند مرد ..
+
نوشته شده در سه شنبه 1385/10/19ساعت 4:1 قبل از ظهر توسط ریحانه
|

هق هق دل ، شاید ... اوجِ سر دادن آهی باشد ؛ «که زِ بیگانه شدن غمگین است» - ولی افسوس ، گناه از دل نیست ... - او به بیگانه شدن با دل دوست ، دیر وقتیست که عادت دارد!
+
نوشته شده در سه شنبه 1385/10/12ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط ریحانه
|

آنگاه که می نگری مرا ، در دو چشم خسته ات ای عروسک دلتنگ ، تصویر چشمانِ من ، گریه را فریاد می زند! آه ..، غمگین مباش! من به یادِ دردِ تو نیز خواهم گریست ... ریحان
+
نوشته شده در سه شنبه 1385/10/12ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط ریحانه
|

«به سکوت عادت کن ، که نگفتن از عشق بهتر از گفتنِ حسی واهیست!» لحظه ها می گذرند ، از پی باورِ ما بی تفاوت ما را در دلِ خود می شکنند ... آری این باورِ دستانِ من است که به روحم شاید ، زندگی را بدمد ... و چه سود از این دَم! فرصت باورِ عشقی در من ، دیروقت است که در سلطه ناباوریم ، طُعمه تلخ تباهی شد مرد! دفتر خاطره ها گریانند... بار دیگر می نویسند از نو : «تن تو زخمی باد ... شاید اینبار خطاکار نبود ، که سزاوار به یک حکمِ قصاص، مُهر حبسِ ابدیت را خورد .! شاید اینبار خطاکار نبود» سر هر سطر ، صدای واژه ها می نالند ... و صدای زجه دفتر تنهایی من ، زنگ تکرار کلامی دارد ... «که چه حکمی ، چه قصاص؟ به چه ظلمی ، چه گناه؟» تو مپرس ... تو مپرس ، که به این خاک چه کردم که هنوز ، اشک ریزان محبتهایم ... ، با هوای سفر حتی به تمامی نرسید! تو مپرس، که در این بی نفسی ، من به نفس محتاجم ... نفس حتی حبس است ، نفس ارزانی نیست!! بخدا تلخی این شعر من از پاسخ احساس تو نیست ... صحبت از درد من است ... و دلی ساده و آشفته چو باد ، که تمنا دارد ؛ «به سکوت عادت کن ... که نگفتن از عشق ؛ بهتر از گفتنِ حسی واهیست!» ریحان
+
نوشته شده در سه شنبه 1385/10/12ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط ریحانه
|

برگورِ من این بغض شبِ تار شکست ... چه دلی دارد ابر ... ، او هم از حال من خسته شکست ... قصه حسرت و دردی در دل ، نبض تکرار شبِ تنهاییست! که در این قصه من خسته سکوتم از دور ... و نقابی بر سکوتم نقش است! پشت این صورت خندان و نقابی از شور ، چهره ساکت و سردی خاموش دست و پا می زند از فقر محبت در دوست! تیک تاکِ ساعتم شوق رسیدن دارد ، رفتن و لحظه پایانِ عبور ... لحظه شوق رسیدن بر هیچ ، بی هدف مثل دلِ مرگ ، صبور! گله از کیست! توانی دگر از پرسش نیست گله از ماتم دل در غم تنهایی نیست! اینک اینجا کنج خلوت در اتاق ، سردِ سردم گویی ... عقربه یخ زده حتی در قاب ، و زمان پیغام مُردن را داد! تار و پود این اتاقک از سکوت ... مرده حتی از درد ، ماهیم در تنگ آب! من عبوس و خسته از بیگانگی در باران می شمارم لحظه های آخر دنیا را ... کِی تمامی دارد این جنگ کبود تن به تن ، که قناری در قفس نوحه مُردن سر داد ...! ریحان
+
نوشته شده در سه شنبه 1385/10/12ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط ریحانه
|
