خسته ام!
بُگذار تا بگویم.. همه چیز از باورهای زشت آدمهای این شهر ، بر سکوت مهربانِ پاکی خط میکشد ! نفس کشیدن را محال می کند .. بوی تعفن مرگ بار خودخواهیشان ، تا فرسنگها آن سوی شهرهای متروکُ دور از اندیشه های بزرگ ، نفس را می برد ! بُگذار تا بگویم.. روزی نه چندان دور ، بیش از هر گناهی که امروز نام انسان را می کُشد ، آنقدر سراپا گناه می شوند مردم این شهر ، که حتی دیگر انسانی نیست تا در تنهاییش رنج مهربانی را ، در بُقچه پیشه کند !! بُگذار تا بگویم.. پای می کوبند و جشن می گیرند.. و از خود باوری ؛ در پستی به اوج می رسند ! اکنون تو بگو ، حقیقت چیست؟! " مرگ ما در گوشه ای از شب .. و حیات ابدی او که پستی خویش را جشن می گیرد ؟!! " که اگر نا عادلانه نیست ؛ پس کجاست راز زندگییم ! کجاست؟! خسته ام! ریحان
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/25ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط ریحانه
|

مهربانم... ریحان.86.5.3![]()
خوشحالم که همیشه هستی و همیشه هستم...
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/04ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط ریحانه
|
