تبليغاتX
اولین اشک...

خسته ام!

بُگذار تا بگویم..

همه چیز از باورهای زشت آدمهای این شهر ،   بر سکوت مهربانِ پاکی خط میکشد !

نفس کشیدن را محال می کند ..    بوی تعفن مرگ بار خودخواهیشان  ،

 تا فرسنگها  آن سوی شهرهای متروکُ دور از اندیشه های بزرگ ،  نفس را می برد !

بُگذار تا بگویم..

روزی نه چندان دور  ،   بیش از هر گناهی که امروز     نام انسان را می کُشد ،

آنقدر سراپا گناه می شوند  مردم این شهر  ، که حتی دیگر انسانی نیست  تا در تنهاییش

رنج مهربانی را ،  در بُقچه   پیشه کند !!

بُگذار تا بگویم..

پای می کوبند و جشن می گیرند..

و از خود باوری ؛

      در پستی  به اوج می رسند !

اکنون تو بگو ،   حقیقت چیست؟!

          "  مرگ ما  در گوشه ای از شب ..  و

                                               حیات ابدی او که پستی خویش را جشن می گیرد ؟!!  "

که اگر     نا عادلانه     نیست  ؛

          پس کجاست   راز زندگییم   ! کجاست؟!

 

خسته ام!

 

 

ریحان

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/25ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط ریحانه |

 

چه زیباست که در نگاه ساده کودکی ,
 
عشق را ساده پیدا کنی
 
 
و بی دلیل , شریک خنده های پاکی
 
باشی ,که از جدایی هیچ نمی داند ..
 
ای کاش از بهار عمرم , اینقدر نمی گذشت
 
اینگونه زیاد , که خوب بدانم درد جدایی را ..
 
زمین , هر لحظه می خواند که باز کودکی متولد شد..
 
و قلبی که هنوز از جدایی هیچ نمی داند..
 
من ای کاش
 
 , همان روزها که خنده هایم پاک و ساده
بود ,
 
نمی رقصیدم از ساز بد آهنگ روزگار مست ,
 
که تلخ است ........
 
کودکی ام خاک شد, زیر سکوت خشمی که شکست
 
شکست پیاله را , به نام بزرگی عقل
 
و قلبی که از عشق جاودانه , ساده گذشت..
 
اگر قرعه مرگ به نام من بود , درآن روزهای پاک,
 
ناگاه همه میگفتند, آه....
 
نگاه کودکی که ساده زیسته بود ...., چه پاک بود..
 
او گناهی نکرد
 
هرگز به ساز روزگار, از قلبی جدایی نکرد.........

 

مهربانم...خوشحالم که همیشه هستی و همیشه هستم...

ریحان.86.5.3

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/04ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط ریحانه |