دریغا دریغ ؛دیریست بیگانه با زیستنم
سهل است دیدنم ،ببین خون به دل گریستنم دیدند همه خنده بر لبیست که آسوده زیست اما درون به درد خویش صد ساله می گریست آهم ، مگو مشنیدی به خانه ات خدا ! با من غمیست، که خدا هم مرا نشنید و ندید..... ریحان![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط ریحانه
|

7 مهر..
دوباره اینجا..ودوباره من !
به دنیای حقیقی تعلق دارم .اما اونجا جایی برای من نیست!خیلی گشتم اما کسی به دنبال منِ من نیست!
7 مهر.. امروز تولدمه. و تولد خواهر دوقلوم که عاشقانه باورش دارم.تولدت مبارک سپیده همیشگیم.....![]()
امروز روز بزرگ زندگیمه..هنوز صبح نشده..منتظر صبحم تا تبریک تولد رو بشنوم!چشمام بیداره اما قلبم از درد به خواب رفته ! اینجا سکوته ..بارونه ! سردمه !
پسر عموم از دنیا رفت...26 بهار از زندگیش گذشت و از پیش ما رفت!
من هستم.. ما هستیم ؟! اون رفت واسه همیشه !!!!
دستم به نوشتن نمیره! هنوز بعد 6 روز رفتنش رو باور نکردم.. کسی چه میدونه چند بهار از زندگیم میگذره!
پس " تولدم مبارک " !
شعری از چندی پیش..از گذشته ها ،برای همه.
... ندیدمتون اما تصورتون می کنم.
. به امید سلامت همتون دوستهای نا دیده من..
اینجا بوی تازه ای داره .. بعد اینهمه مدت ،انگار یه جای دیگست.......پس
" سلام "![]()
*****************
" هرگز به خواب نمی روم "
اینگونه باید بود.. اینگونه ساکت و سرد،تا بشکند هرچه دلیل بی حرمتیست!
اینگونه باید بود..اینگونه تازه و گرم،که فریاد کند هر چه سپیدی و شرم!
شهر خفته صبح را باید صدا زند!
و من غروب را ستایش کنم ، که خورشید به خواب میرود اما خدا بیدار است!
بر بوم لحظه ها رنگ می زنم..
غروب را دوباره می کشم از نو..
تازه تر از هر غروبی که عشق پوسیده ای در آن متولد شد.
من هرگز به خواب نمی روم!
هر که بیدار ماندو مدهوش شب شد،باور کرده است،
که از تلاطم موجهای سیاه دوست،
باید گریخت و دل به سپیدی زد..
من هرگز به خواب نمی روم!
باید پناهی برد به جدایی....
و دل بست به رنگ امروز که دوستم می دارد..
آنجا که درد جایی ندارد برای خود نمایی مرگ !
اینگونه باید بود.. اینگونه ساکت و سرد، اینگونه تازه و گرم!
خدا بیدارو شب بیدار و سپیده بیدار است.. شمع حقیقت که خاموش نیست !
شلاق را چه کسی بر تنم می زند؟
کسی که عشق را کودکانه صدا می زد ؟!
من اسیر حرفهای کهنه نیستم.. نه !
من هرگز به خواب نمی روم..
دوباره آرزو کرده ام ،که شب برای خستگی ام برقصد...
و صبحگاه که خورشید شهر سر می زند،
آخرین ستاره فریاد کند که روزی دیگر است..
تولد دوباره ام را چه کسی دوباره می بیند؟
او که گمان می کند قلب من دیریست مرده است؟!!
من اسیر حرفهای کهنه نیستم.. نه !
من هرگز به خواب نمی روم..
اینگونه باید بود...
ریحان![]()
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 5:39 قبل از ظهر توسط ریحانه
|
