چشم تو را یک روز .. در ترنّم های صبحگاه اتاقم.. بیگانه یافتم.. ترسی به جانم بود ! ..بی آنکه در نام تو وحشتی باشد و دلیل ترس بی امان من ! کاش ثانیه ها می دانستند.. چه سخت می گذرند روزهای وحشت من از عشق... آری .. آنگاه ..که صبح.. دستان لرزان و تنهای من.. پنجره ها را دور از تو باز می کنند.. آرام... در پشت ابر های خاطره تو را می بینم... خاطراتی که بر ابرهای کوچک عشق.. بی آنکه تو باشی کنار من.. نقش رنگین کمانی بست.. که آسمان هم به اوج این احساس حسادت کرد... ! خوب می دانم.. ! قصه های رنگین صد اتفاق.. دور از من تاریک در انتظار توست.. اما.. تو از آن سوی ابرها و پنجره ها.. مرا جستجو می کنی !! چرا.. ؟!! دلم آهسته بغض می کند... می گرید.. اشکهایم صدا می زنند تو را.. که چه خوب.. تو در اوج با من زیستن از آن سوی آبهای فاصله.. از ترانه های تنها شدن نمی ترسی ! تو از وحشت یک روز بی من.. مرا کم نمی بینی ! دلم آهسته بغض می کند... می گرید.. که به روز فردا ها چه خواهد آمد ! پایانی شیرین تر از امروز.. یا باز اشک غمی برای فردا … دلم می سوزد ! برای عشق.. برای تو.. برای من.. ! برای روزهای رفته شاد.. برای لحظه های مانده خوب.. و برای آن شبهای نا آمده تلخ ! تو کاش می دانستی.. روزهای ترس در دلم ماندنی شدند.. امّا چشم تو امروز.. گویی در ترنّم های صبحگاه اتاقم بیگانه نیست.. !! و من امشب تا صبح.. در گوشه های ماتم زده سرد این اتاق برای تو می نویسم... آه .. دلم می سوزد ! برای عشق.. برای تو.. برای من.. ! ریحان.. ![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه 1385/11/29ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط ریحانه
|
