چه سنگین است و پر درد است احساس ندانستن که تنها لحظه ها را بی تو پیمودن.. برای تو .. برای سایه ای حتی ز تو جَُستن.. کجای شهر بی مقصد تو را جویم ! که راهی نیست از من تا صدای تو.. کجای شهر تنهایی تو گَُُم گشتی... که دستم دور از آن دستان گرم توست ! دلم دلواپس نا مهربانی نیست دیگر.. من برای چشم تو می ترسم و اکنون.. دلم می لرزد از روزی که چشمت را.. به نام مرگ این دنیا ز من گیرد .. نمی دانم ! نمی دانی ! چه سنگین است و پر درد است احساس ندانستن که تنها لحظه ها را بی تو پیمودن.. برای تو .. برای سایه ای حتی ز تو جَُستن.. ریحان ![]()
+
نوشته شده در جمعه 1386/07/20ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط ریحانه
|
