تبليغاتX
اولین اشک... - پشت اتاق تو ...

آنوقت که در هیاهوی یافتن بهار , کودکی می کردم..

نمی دانستم، زمانه با بیگانه ,چه بد بیگانگی می کند!

دستی نیست برای دوستیِ باد و برگ ,هنوز...

باد, برگ خشکیده را چه آسوده رها می کند!

در هیاهوی کودکی نمی دانست قلب من ,

زمانۀ تلخ , با بیگانه از بدی , چه می کند..

نا گزیر, تن به زندان نحس زندگی داده ام

افسوس... پشیمان نیست از هرچه با من می کند !

از اینهمه باران پشت شیشه سخت حیرانم...

که دیگر چرا با من آب بازی سرد پاییز نمی کند!

دست بر تن سرد شیشه می کشم هر شب و روز

پنجره را به یاد باران آهسته لمس می کنم..

و تو دیریست دلتنگ تر از همیشه تنهایی.....

این منم که پشت اتاق تو , شبهای درد

بر شیشه های سرد پنجره.. آرام گریه می کنم....

 

ریحان

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط ریحانه |