+
نوشته شده در شنبه 1386/08/26ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط ریحانه
|
آسمان لبخندی زد وگفت :
یاد آن روزها بخیر
که باران سرد پاییزی
عطر علفزار خیس را به مشام میرساند
بوی جنگل ، بوی چوب
آسمان اخمی کرد
و دلش برای پرنده های مهاجر تنگ شد
که موسم آمدن و رفتن
در پهنای سینه اش پرواز می کردند
برای زیبایی ساحل زمستانی
زلالی دریا
بغضی کرد و گریست
هوای دلش ابری شد
آسمان گریست
باران بارید
ولی ، هیچ عطری ازطبیعت برنخاست .
اگه دل شما تنگه واسه مهربونيا .. درد دلم رو حتما بخونين..!! دلم مي خواد از بهترين هاي زندگي بگم... اما نميشه از گفتن بدياش گذشت..!! دلم ميخواد از عشق.وفاداري و يکرنگي بگم.. اما حيف! حيف! نميشه از دروغ.خيانت و دو رنگيش گذشت! بياين واسه يه لحظه ام که شده توي ذهنمون نقاشي کنيم... با زبون عاميانه بگم که نگن چرا واسه درد دلت لغت از کتابا جمع ميکني... " آدما مثل مداد رنگيين وکاراشون مثل رنگ رو کاغذاي نقاشي... بعضيا يه رنگ از جعبه مداد رنگي و بعضيا يه مداد چند رنگ توي جعبه سياه!! " کاش ميدونستين..گاهي دلم ميسوزه واسه خودم که دل به چي بستم از اين دنيا!! دل به عشقش که نبود و نيست! دل به محبت که فقط حرف بود و حرف! يا به عبور بازيگراي نمايشش.. که اومدن.. اما رفتن.. رفتن چه بي صدا! خوب يا بد.رفتن با خيال شادشون.. يا اينکه شايد...اونا موندگار نبودن.. " وقتي فکر ميکنم نقش اول منم.. با يه بغض کوچيک خندم ميگيره! اخه بعد اون يادم مياد تنها نقشي که کمرنگه نقش منه... وقتي فکر ميکنم بهترين منم.. با يه درد خفيف گريم ميگيره! اخه بعد اون يادم مياد بد ترين اين ادما منم.. اما براي خودم! فقط براي خودم! وقتي فکر ميکنم موندني ترين منم.. با يه اه ه ه... بلند. با يه زخم بزرگ...چشمامو مي بندمو يادم مياد... اونيکه خوبياش هميشه فراموش شده منم " !!!!!!!!... ريحان