تبليغاتX
اولین اشک... - مرا ببخش! می بخشمت!

چه حرفها که نا گفته خاک می شوند,ازعبور...

نامه هایی که هرگز نمی رسند,تا حضور !

و چه عشق ها که معصوم می میرند در گناه, از غرور...

آنجا که بهترین لحظه ازان توست..,نا گهان

دنیا به نام سرنوشت غم هَدیه می کند

اینجا شروع ویرانی آرزوست..., جهان

تا همیشه تمام می شود... سکوت می کند!

تا کجا برد ما را رنج دوری و فاصله

که خسته ز تکرارآن خشم می کنیم؟

راهی نبود تا رسیدن ما , ولی...

تا جواب دهیم دنیا را, سکوت می کنیم!

رنجیده به دنبال سوالهای بی جواب...

در بیم چراهای مبهوت چشم , در زندان خاطره پرسه می زنیم....

نمی دانم!!

به حکم کدام نفرین نکرده ای ,

 تا , تارو پود جان هم زخم می زنیم؟

ببین که فاصله صاعقه ایست مهیب..

عجیب!! , که مهر تو می برد ز خاطر من...

 و صداقتم ز یاد تو می برد !!

دیگر به تماشای مرگ هم نشسته ایم..., چرا ؟

دیر یا زود..ولی باد می برد ,

عطر خزانی که اشک تو حتی آورده بود !

اینجا شروع ویرانی قصه است.., خسته ام!

پایان لحظه کجاست؟ که سخت, به خاک سرد مرگ تشنه ام ...

رسم قصه خداحافظی بود.. اما نگفت !

این به شوق سلام دوباره بود؟ یا شکستنم؟!

جهان نگفت بر دلی که دل نمی شکند خطا کنی...

گفت هرکه را که هوس عادت است, صدا کنی

دنبا برای یکبار دیدنت جایی نداشت!

نه جاده ای.... نه نگاه , نه بوسه ای...., حتی سرابی نداشت!

تو از فرار بی قراری من , به که دل بسته ای؟

 ماندن میان پاکی من که گناهی نداشت!...

من دل نبستم به تو از هراس تنهایی!

تو صدا زدی مرا که از عشق می بالی!!!

به نام تو حتی گذشتم از عهد دور خویش...

که نبندم دل, به غریبه و آشنایی..

تلخ بودم از کینۀ روزگار ,مرا ببخش...

به یاد مهربانیم ,اگرچه کم بود..,اما ببخش!

می بخشمت به یاد عشق, که تورا آفرید...

اما کسی که دل به تو بست ,

 بیهوده شکست!

 

 

ریحان  :

(هنوز,

زمان تو را از یاد من نبرده..

اما زمانه به من آموخت ,زندگی تنها یک بار در دست من است...

و بعد ,زود  زود.., فردای من در دستان مرگ

چه نا عادلانه است اگر, همین یک نفس

به پای کسی بسوزم, که برایم نسوخت!

مرگ تو آرزوی من نیست, ولی بدان

بخشیدن او که قلب پر غرور مرا,چه دشوارو پر رنج ,

دلبسته خود کرد,

و بعد رهایش کرد, آسوده نیست..!

مهربان قدیمی من..

بپذیر ,

عشق برای قلب کوچکت بزرگ بود!

افسوس از آنهمه دردی که تو کشیدی به پای من!!

اما چرا من ؟!!

من که از دلبستن به آینه های کور رنگین بیزار بودم..

منی که تو را نمی دیدم!

چرا آمدی؟

آمدی که قصه پردازی کنی, قصه گوی من؟؟

آمدی که تنها بازمانده از شهر نا باوری را,

زخم خورده کنی...

رهایش کنی؟ , آخرین ستارۀ من؟؟

زمانه به من آموخت که تورا از یاد ببرم

اما به یاد داشته باش,

قصه هرگز نمی میرد!

داستان من و تو ,

تکرار رنج هزار دلبسته دیگر است , که بازهم تکرار می شود..

و ای کاش که ما تکرار قصه ای بودیم ,

که اینگونه ماندگار نبود..

چرا که باور دارم

داستان فراق از   رسیدن, ماندنی تر است...

نام های رفته , در یادها می میرد

من و تو می میریم.....

اما قصه همیشه با قیست..

قصه گوی من,

تو نا تمام قصه را رها کردی. چرا ؟؟؟

عشق برای قلب کوچکت بزرگ بود!

افسوس از آنهمه دردی که تو کشیدی به پای من!!

بپذیر...  مهربان قدیمی من..)

 

  

شعری برای او که هنوز در خاطره هایم دوستش دارم...

و فقط در خاطره هایم!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/22ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط ریحانه |